وقت هایی می شود
که واژه ها
همان پاره های احساسی
که بیش از همه
به آنها تعلّق دارم
مثل غریبه ها
از کنارم عبور می کنند
شعرهایم مرا جا می گذارند
و بی صدا
به راهِ تنهای خود می روند
وقتی نباشی
مهتابی که از میان شاخه های درخت
دیده می شود
فقط نوری ست
که ازمیان شاخه های درخت
دیده می شود
بی آنکه جامه ای بپوشد
گریبان معطّر کند
و لب به نجوا بگشاید
چقدر رؤیاها بی رحم اند!
پرویز صادقی
برچسب: احساس,
نویسنده: یلدا جعفرینژاد