نوشته ای شاید تکراری اما ارزش هزار بار خواندن رو داره.
شاید این نوشتهی کوتاه درباره اینکه چطور باید این سه روز بینایی را بگذرانم باعث شود تا شما نیز برنامهای برای خود تنظیم کنید.
همه ما داستانهای مهیجی را خواندهایم که قهرمان در آنها، زمان خاص و محدودی برای زندگی در اختیار دارد. گاهی اوقات این زمان به مدت یک سال است و گاهی اوقات به کوتاهی 24 ساعت.
اما همیشه دوست داشتم بدانم شخص محکوم به مرگ، آخرین روزها و ساعتهای عمرش را چطور میگذراند و چگونه انتخاب میکند. البته من دربارهی مردمان آزادی صحبت میکنم که حق انتخاب داشتند، نه دربارهی مجرمان محکومی که نیمی از فعالیتهایشان به سختی مشخص میشود.
چنین داستانهایی فکر ما را به کار میاندازد و از خودمان میپرسیم تحت شرایط مشابه چه باید کرد. باید چه وقایعی، چه تجربههایی، چه ارتباطهایی در آن ساعتهای آخر جمع کنیم؟ مانند انسانهای فانی، باید در مرور گذشته چه شادیهایی پیدا کنیم و چه تأسفهایی؟
گاهی اوقات فکر میکنم چه خوب است این که هر روز به گونهای زندگی کنیم که گویا فردا باید بمیریم. چنین نگرشی بهوضح بر ارزشهای زندگی تأکید میکند. هر روز باید با مهربانی و شوق و اشتیاق به شناخت و درک زندگی کنیم که اغلب این فرصت از دست میرود. وقتیکه زمان، پیش از ما در مناظر یکنواخت روزها و ماهها و سالهای زیادی که میآیند، امتداد پیدا میکند. البته، افرادی هم هستند که شعار خوشگذرانی «بخور، بنوش، شادباش» را سر میدهند، اما اکثر مردم با حقیقت «مرگ قریبالوقوع» تنبیه خواهند شد.
در داستانها، معمولاً قهرمان محکوم در آخرین دقیقه با خوششانسی نجات داده میشود، اما تقریباً همیشه احساسش نسبت به ارزشها تغییر میکند. او نسبت به معنای زندگی و ارزشهای معنوی ابدی آن حساستر و قدردانتر میشود. معمولاً میگویند کسانی که در سایه مرگ زندگی میکنند یا زندگی کردهاند در هر کاری که انجام میدهند، شیرینی لذتبخشی بهوجود میآورند.
بههر حال، اکثر ما زندگی را حق خود میدانیم و آگاهیم که روزی باید بمیریم. اما معمولاً آن روز را در آینده خیلی دور ترسیم میکنیم. هنگامی که در سلامت و شادابی هستیم، مرگ تقریباً باورنکردنی است و بهندرت به مرگ فکر میکنیم.
اگر بدانید در شرف مبتلا شدن به نابینایی هستید، شاید واقعیت نداشته باشد، اما بههر حال اگر واقعاً با این تقدیر مواجه شوید، چشمهایتان به روی چیزهایی باز خواهد شد که هرگز ندیدهاند و خاطرات دیدن آنها را برای شب تاریک طولانی(نابینایی) که در پیش دارید جمع خواهید کرد. شما از چشمانتان طوری استفاده خواهید کرد که قبلاً هرگز چنین نکردهاید. هر چیزی را که میبینید برای شما عزیز خواهد بود. چشمانتان هر شیئی را که در محدوده نگاهتان قرار میگیرد لمس میکند و از آن استقبال میکند. پس سرانجام، شما واقعاً خواهید دید و دنیای جدید، زیبایی خود را پیش روی شما خواهد گشود. من چون قدرت بینایی ندارم میخواهم بهکسانی که میبینند توصیهای کنم. یک توصیه برای آنهایی که از نعمت بینایی استفاده کامل میبرند. از چشمهایتان طوری استفاده کنید که گویی فردا دچار نابینایی خواهید شد و همین شیوه را میتوان برای سایر حواس به کار گرفت. صدای های موسیقی، آواز پرنده و نغمههای پرشور ارکستر را بشنوید؛ چنان که گویی فردا دچار ناشنوایی خواهید شد. هر چیزی را که میخواهید لمس کنید، گویی که فردا حس لامسهی خود را از دست خواهید داد. عطر گلها را بو کنید و مزهی غذاها را با هر لقمه بچشید، چنان که گویی فردا هرگز نمیتوانید بو کنید یا هر چیزی را بچشید. از هر حس بیشترین استفاده را ببرید. عظمت و شکوه در تمامی جنبههای زیبایی که جهان به تو نشان میدهد از طریق ابزار متعدد ارتباطیای است که طبیعت فراهم میکند. اما در میان تمامی حواس، مطمئنم که حس بینایی باید لذتبخشترین حس باشد. روزها در دورنمای بیانتها امتداد پیدا میکنند، بنابراین به کارهای بیاهمیتمان میپردازیم و بهندرت از نگرش بیتفاوتمان به زندگی آگاهیم.
میترسم همان سستی و خوردگی، طرز استفاده از تمامی حواس و قابلیتهایمان را مشخص کند. تنها یک ناشنوا قدر شنیدن را میداند و یک نابینا موهبتهای متعددی را که در بینایی نهفته است، درک میکند. بهویژه این یافتهها برای کسانی بهکار میرود که در بزرگسالی بینایی و شنوایی خود را از دست دادهاند. اما کسانی که هرگز از کاهش بینایی یا ناشنوایی رنج نبردهاند بهندرت از این قابلیتهای مقدس کاملترین استفاده را میبرند. چشمها و گوشهای آنها همه چیزهای دیدنی و شنیدنی را بدون تمرکز و توجه حس میکند بیآنکه قدردان آنها باشد و این همان داستان قدیمی است که ممنون و قدردان چیزی که داریم نیستیم تا زمانی که آن را از دست بدهیم و از سلامتیمان آگاه نیستیم تا وقتی بیمار شویم.
گاهی اوقات گمان میکنم چه خوب است اگر هر فردی برای چند روز در دوران بزرگسالیاش دچار نابینایی و ناشنوایی شود. ظلمت نابینایی، شخص را نسبت به بینایی قدرشناستر خواهد کرد و سکوت، لذت صدا را به او نشان میدهد. گاهی دوستان بینایم را امتحان میکنم تا بفهمم آنها چه میبینند. بهتازگی دوست بسیار خوبی را دیدم که از پیادهروی طولانی در جنگل بر میگشت، از او پرسیدم: «چه چیزی دیدی؟» او پاسخ داد: «چیز خاصی ندیدم». احتمالاً من حساس و دقیق بودم که به چنین پاسخهایی اعتنا نکردم تا این که مدتها پیش متقاعد شدم که افراد بینا کم میبینند.
از خودم میپرسم چطور ممکن است حدود یک ساعت در جنگل پیادهروی کنی و هیچ چیز ارزشمندی نبینی؟ من که قدرت بینایی ندارم چیزهای زیادی پیدا میکنم که صرفاً از طریق لمس کردن توجهم را جلب میکند. تقارن ظریف برگ را حس میکنم. عاشقانه دستهایم را بر روی پوست صاف درخت توس یا پوسته زبر و درهموبرهم درخت کاج میکشم. در بهار شاخههای درختان را که با امیدواری در جستجوی جوانه هستند، لمس می کنم؛ این یعنی اولین نشانه بیدار شدن طبیعت بعد از خواب زمستانیاش. من از شکل مخملی گل و کشف پیچ و خمهای فوقالعادهی آن احساس شادی میکنم و چیزی از معجزهی طبیعت برایم آشکار میشود. گاهی اوقات دستم را بهآرامی روی درخت کوچکی قرار میدهم و جنبوجوش شاد یک پرنده را حس میکنم که در حال آواز خواندن است. وقتی آبهای خنک جوی بهسرعت از بین انگشتانم میگذرد، لذت میبرم. برای من فرش پرپشت و سرسبز برگهای سوزنی درخت کاج یا چمنهای اسفنجی خوشایندتر از گرانترین فرش ایرانی است. برای من گذار فصلها، نمایش مهیج و پایانناپذیری است و همچنین حرکتی که با نوک انگشتانم احساس میکنم.
گاهی قلبم با شوق فریاد میزند و میخواهد تمام چیزها را ببیند. اکنون که من فقط از طریق لمس کردن میتوانم به چنین لذتی برسم، مطمئناً اگر توانایی دیدن داشتم این لذت دوچندان بود.
با این همه ظاهراً کسانی که چشم دارند کم میبینند. تصاویر، رنگ و حرکت که جهان را پر میکنند بدیهی است. شاید، انسان برای چیزی که دارد کم قدردانی میکند و مشتاق چیزی است که ندارد. اما بسیار مایهی تأسف است که در جهان نور نعمت بینایی تنها بهعنوان وسیله راحتی و آرامشِ صِرف استفاده میشود، بهجای آن که وسیلهای باشد برای بالا بردن کمال در زندگی.
اگر من رئیس دانشگاه بودم واحدی اجباری با عنوان «چطور از بیناییتان استفاده کنید»، ایجاد میکردم تا استاد با تلاش فراوان به دانشجویانش نشان دهد چطور با دیدن واقعی چیزهایی که بیتوجه از کنارشان میگذریم میتوانند شادی را به زندگیشان بیفزایند و همچنین سعی کند قابلیتهای بیرونق و نفهته دانشجویانش را بیدار کند.
با این تصور که اگر قدرت بینایی فقط برای سه روز به من داده شود دوست دارم چه چیزهایی را ببینم، شاید بهتر بتوانم منظورم را بیان کنم. در حالی که من در ذهنم تجسم میکنم، تو هم فکر کن و ذهنت را متمرکز کن که چطور از بیناییات استفاده خواهی کرد، اگر فقط سه روز برای دیدن فرصت داشته باشی؟
و با ظلمتی که در شب سوم نزدیک میشود و این که میدانی خورشید هرگز دوباره برای تو طلوع نخواهد کرد،پس چطور آن سهروز گرانبها را میگذرانی.
طبیعتاً من دوست دارم چیزهایی را ببینم که در طول سالهای تاریکی برایم عزیز بودهاند. تو نیز دوست داری چشمانت بر روی چیزهایی متمرکز بمانند که برایت عزیز بودهاند و نیز دیدگانت را خواهی بست تا بتوانی خاطرات آنها را به تاریکی شبی که در پیش داری، ببری. اگر با معجزهای بزرگ، این روزهای بینایی به من داده شود و ادامه پیدا کند، من باید این مدت را به سه بخش تقسیم کنم.
در روز نخست، میخواهم افرادی را ببینم که مهربانی و ملاطفت و دوستیشان، زندگیام را ارزشمند ساخته است. ابتدا دوست دارم مدتی طولانی به صورت معلم عزیزم خانم «آن سولیوان مک کی» نگاه کنم. هنگامی که کودکی بودم پیشم آمد و جهان را برویم گشود.
من نهتنها میخواهم خطوط صورتش را طوری ببینم که بتوانم در خاطراتم به آن عشق بورزم، بلکه میخواهم آن صورت را بررسی کنم و در آن نشانههایی از عطوفت و صبری را پیدا کنم که با آنها وظیفه دشوار آموزش مرا به انجام رساند. دوست دارم به چشمهایش نگاه کنم که نقطهی قوت شخصیتی است که او را قادر ساخته در برابر سختیها محکم بایستد و مهربانیای که او در ارتباط با تمام انسانها از خود نشان داده است. ابزاری برای دیدن درون قلبش از طریق چشمها (پنجره روح)، نمیشناسم. فقط میتوانم از طریق نوک انگشتانم خطوط صورت را ببینم. من میتوانم متوجه خنده، غم و اندوه و بسیاری از احساسات شخص دیگر شوم.
من دوستانم را از حالت صورتشان میشناسم، اما واقعاً نمیتوانم شخصیتشان را با لمس کردن به تصویر بکشم. البته، شخصیتشان را از طریق ابزارهای دیگر میشناسم، از طریق افکاری که آنها برایم بیان میکنند و همچنین از طریق رفتارشان. اما منکر درک و شناخت عمیقتر آنها میشوم که مطئنم از طریق دیدن آنها و عکسالعملهای آنی و کوتاه چشمها و چهرهشان می توانم شناخت عمیقتری از آنها داشته باشم. دوستان صمیمی و نزدیکم را خوب میشناسم، زیرا آنها در طی روزها و سالها در تمامی زمینهها برای من شناخته شدهاند، اما دربارهی دوستان موقتی، من تنها برداشت ناقصی از آنها دارم. شناختی که از نحوهی دست دادن و از لغتهایی در صحبتها استفاده میکنند و من با نوک انگشتانم از لبهای آنها میگیرم یا چیزی که با آن به کف دستم ضربه میزنند، به دست میآید. چقدر آسانتر و لذتبخشتر است برای شمایی که میتوانید ببینید و بهُسرعت ویژگیهای ذاتی شخص دیگر را با دیدن نکات ظریف گفتن و لحن صدا، لرزش عضله و حرکت دست دریابید. اما تا به حال برای شما اتفاق افتاده که از بیناییتان برای دیدن ماهیت درونی دوستانتان استفاده کنید؟ آیا بیشتر شما با دیدن انسانها به طور اتفاقی به ویژگیهای ظاهری پی نمیبرید؟ برای مثال، آیا میتوانید به درستی چهرهی پنج دوست خوب را توصیف کنید؟ برخی از شما میتوانید، اما خیلیها نمیتوانند. برای امتحان از چند دوسن قدیمی دربارهی رنگ چشمهای همسرانشان سوال کردم و اغلب آنها ابراز شرمندگی وسردرگمی میکردند و میپذیرفتند که نمیدانند، و اتفاقاً، این موضوع، گله همیشه خانمهاست که همسرانشان به لباسهای جدید، کلاههای نو و تغییرات دکوراسیون خانه بیتوجهاند. چشمان افراد بینا خیلی زود به روال عادی اطرافشان عادت میکند و آنها فقط فقط چیزهای شگفتانگیز و خارقالعاده را میبینند. اما در دیدن اکثر دیدنیهای شگفتانگیز هم چشمها تنبل و کاهل هستند. گزارشهای دادگاه هر روز گواه این است که شواهد عینی چه چیزهای نادرستی میبینند. یک واقعهِ معین به تعداد شواهد عینی به شیوههای متعدد و متفاوت دیده خواهد شد. برخی بیشتر از دیگران میبینند، اما بعضیها فقط چیزی را میبینند که در حوزهی دیدشان قرار دارد.
آه، چه چیزهایی که باید ببینم اگر فقط سه روز توانایی دیدن داشتم!
روز نخست، روز شلوغی خواهد بود. باید با تمام عزیزانم تماس بگیرم و مدت طولانی به صورتشان نگاه کنم و زیباییهای ظاهری زیادی که در آنها هست را در ذهنم حک کنم.
من باید به چشمانم استارحت هم بدهمتا بتوانم تضادهای حاصل از زندگی را درک کنم.
دلم میخواهد به چشمان با وفا و با اعتماد سگهایم اسکاتی کوچک و باهوش و جدی و دارکی قویهیکل نگاه کنم و وان بزرگ، هلگا را بشناسم زیرا صمیمی و مهربان هستند و دوستی با آنها برایم آرامشبخش است. در اولین روز بینایی همچنین چیزهای ساده و ریز خانهام را میبینم. میخواهم رنگهای گرم در قالیچهی زیرپایم و عکسهای روی دیوار و چیزهای بیاهمیتی را ببینم که میتوانند سردی یک خانواده را به گرمی تبدیل کنند. چشمانم با احترام بر روی کتابهای برجستهای که خواندهام، خواهد ماند. اما چشمانم مشتاق دیدن کتابهایی است که افراد بینا میتوانند بخوانند. در طول شب طولانی زندگیام، کتابهایی که خواندهام و آن کتابهایی که برایم خواندهاند، خود را به شکل فانوس دریایی درخشان و بزرگی ساختهاند که عمیقترین کانالهای زندگی انسان و روح انسان را برایم آشکار میسازند. در بعد از ظهر اولین روز بینایی، به پیادهروی طولانی در جنگل میروم و چشمهایم را به زیباییهای جهان هستی مست میکنم و تلاش میکنم تا چند ساعتی مجذوب عظمت وسیعی شوم که مرتباً خود را برای آنهایی که میتوانند ببینند، آشکار میکند. در راه بازگشت از گردش جنگلی به خانه، مسیرم از کنار مزرعهای میگذرد بهطوری که میتوانم اسبهای بردباری و پرطاقتی را ببینم که در مزرعه شخم میزنند (شاید فقط یک تراکتور ببینم) و رضایت و آرامش مردانی را میبینم که نزدیک مزرعه زندگی میکنند و من باید خداوند را برای شکوه رنگ زیبای غروب ستایش کنم.
زمانی که تاریکی شب فرا میرسد،من از توانایی دیدن با نورِ ساختگی لذتی دو چندان میبرم، زیرا این ساخته انسان است تا زمانی که طبیعت حکم به تاریکی میدهد، قدرت بینایی او را افزایش دهد. در شب اولین روز بینایی نمیتوانم بخوابم چون ذهنم پر از خاطرات روز خواهد بود.
روز بعد- روز دوم بینایی با سپیدهدم بر میخیزم و معجزهِی هیجانانگیز تبدیل شدن شب به روز را میبینم. با احترام، به منظرهِی باشکوهی مینگرم که خورشید در آن، زمین خوابآلود را بیدار میکند.
در این روز، نگاه مختصر و سریعی به جهان گذشته و حال میاندازم. میخواهم جریان و وقایع رشد و پیشرفت انسان را ببینم. چطور میتوان همهی اینها را در یک روز فشرده کرد؟ خوب، البته از طریق موزه، اغلب از موزهی تاریخ طبیعی نیویورک بازدید کردهام و با دستهایم بسیاری از اشیایی را که در آنجا به نمایش در آمده است،لمس کردهام. اما بسیار مشتاقم با چشمهایم نیز تاریخ خلاصه شدهی زمین و ساکنینش را که در آنجا به نمایش در آمده، ببینم. حیوانات و نژادهای انسانیای که در محیطهای بومیشان ترسیم شدهاند، اسکلتهای بسیار بزرگ دایناسورها و آدمهای غولپیکری را که مدتها قبل از اینکه انسان با قامت ریز و مغزی قدرتمند ظاهر شود و قلمرو حیوانات را تصرف کند در زمین میگشتهاند. نمایشهای واقعگرایانه از فرآیند تحول در حیوانات، در انسان و در ابزاری که انسان استفاده کرد تا برای خود، خانهای امن در این سیاره بسازد و هزار و یک جنبهی دیگر تاریخ طبیعی.
از خودم میپرسم؛ چند نفر از خوانندگان این مطلب، این مناظر را همانطوری دیدهاند که در آن موزهی الهامبخش به تصویر کشیده است. البته، بسیاری از آنها فرصت نداشتهاند، اما مطمئنم، بسیاری هم که فرصت داشتهاند از آن خوب استفاده نکردهاند. در حقیقت، اینجا مکانیست که از چشمهایتان میتوانید استفاده کنید. شمایی که میبینید، میتوانید روزهای مفید زیادی را در آنجا بگذرانید. اما من، با این سه روز، بیناییِ خیالی، فقط میتوانم نگاه سریعی کنم و بگذرم. توقف بعدی من در موزهی هنر «متروپولیتن» خواهد بود. دقیقاً همانطور که موزهی تاریخ طبیعی جنبههای مادی و جسمانی جهان را آشکار میکند، «متروپولیتن» هم هزاران وجه از روح انسان را نشان میدهد. در طول تاریخ طبیعت بشری، اشتیاق برای هنرنمایی تقریباً به اندازهی نیاز مبرم به غذا، پناهگاه و تولید مثل قوی و محکم بوده است. و در اینجا، در تالارهای وسیع موزهی «متروپولیتن»، قبل از همه روح مصر، یونان و روم ظاهر میشود؛ همانطور که در هنرشان نشان داده میشود. از طریق دستهایم مجسمهی خدایان و الهههای سرزمین نیل باستان را خوب میشناسم. رونوشتهای کتیبههای پارتنون را لمس کردهام و زیبایی موزون حملهی سربازان آتنی را درک کردهام. آپولوس و ونوس و پیروزی ساموتریس بالدار با نوک انگشتانم آشنا هستند. ویژگیهای زمخت و خشن هومر برایم عزیز هستند.
دستهایم روی مرمر مجسمه رومی را لمس کردهاند. روی قالب گچی الهامبخش میشل انگلو و موزس قهرمان دست کشیدهام. قدرت رادین را درک کردهام، از روح صمیمی مجسمهسازی چوبی گوتیک بهتزده شدهام. این هنرها که قابل لمساند برای من معنادارند؛ ولی در واقع از طریق دیدن زیباتر و معنادارترند تا از طریق لمس کردن و من فقط میتوانم زیباییها را حدس بزنم یا میتوانم خطوط ساده گلدان یونانی را تحسین کنم، اما تزیینات منقش آن برایم از بین رفته است.
بدین ترتیب، در دومین روز بینایی، سعی میکنم روح انسان را از طریق هنرش بررسی کنم. چیزهایی را که از طریق لمس کردن میدانستم، حالا میتوانم ببینم. بیشتر تصاویر بینظیر و باشکوه دنیای نقاشی به رویم باز خواهد شد. از نقاشان پیش از رنسانس، با نیایشهای مذهبی آرامشان تا نقاشان مدرن با نگاههای مهیجشان. به نقاشیهای رافائل، لئوناردو داوینچی، تیتان و رِمبراند نگاه عمیقی میاندازم. میخواهم از رنگهای گرم نقاشیهای وِرونس لذت ببرم، اسرار اِل گِرکو را مطالعه کنم و با نقاشیهای کورت دید تازهای به طبیعت پیدا کنم.
آه، چه شگفتیهای زیبایی در هنر عصرها وجود دارد برای کسانی که چشمی برای دیدن دارند.
دیگر، فرصت ندارم بخشهای دیگر دنیای هنر را به طور عمیق ببینم، تنها میتوانم به آنها نگاهی سطحی بیندازم. هنرمندان به من میگویند؛ برای درک درست و عمیق هنر، شخص باید چشمها را تربیت کند. انسان باید یاد بگیرد از طریق تجربه، ویژگیهای خط، ترکیب، فرم و رنگ را ارزیابی کند. اگر قدرت بینایی داشتم با اشتیاق این بررسی جذاب را شروع میکردم. به هر حال به من گفتند؛ برای شمایی که چشمی برای دیدن ندارید، دنیای هنر، کشف نشده و مانند شب تاریک است.
به خاطر فرصت محدودم، موزه «متروپولیتن» که کلید زیباییها را در خود داشت ترک میکنم. زیباییهایی که بسیار نادیده گرفته شده. افراد بینا برای پیدا کردن کلید زیبایی، نیازی به موزهی «متروپولیتن» ندارند. همان کلید در موزههای کوچکتر و حتی کتابهای کتابخانههای کوچک وجود دارد. اما طبیعتاً،در زمان محدود بینایی خیالیام باید محلی را انتخاب کنم که کلید بزرگترین گنجینهها را در کوتاهترین زمان باز میکند.
عصر روز دوم بینایی، وقتم را در تئاتر یا سینما میگذرانم، اکنون نیز در اجرای نمایشهایی از همه نوع شرکت میکنم، اما کار نمایش را یک همراه باید با دستهایم برایم توضیح دهد. چقدر دوست دارم با چشمهای خودم قیافهی جذاب هملت، یا غلیان خشم فالستف را در میان حیلههای رنگارنگ الیزابت ببینم. چقدر دوست دارم هر حرکت با وقار هملت و خرامیدن فالس تف قویهیکل را دنبال کنم. و از آنجایی که فقط میتوانم یک نمایش ببینم، برای انتخاب با دشواری زیادی مواجه میشوم، چون تعداد زیادی نمایش وجود دارند که میخواهم ببینم.
شمایی که چشم دارید هر چیزی را که بخواهید، میتوانید ببینید. از خود میپرسم، چند نفر از شما زمانی که یک نمایش، یک فیلم یا هر منظرهِ تماشایی را میبینید، خدا را برای معجزهی بینایی شکر میکنید، این معجزه شما را قادر میسازد از رنگهای زیبا و حرکتها لذت ببرید.
من نمیتوانم از زیبایی حرکات موزون لذت ببرم، به جز بخشی که دستهایم قادر به لمس کردن آنهاست و فقط میتوانم به طور نامشخصی زیبایی پاولوا را ببینم با وجود این که از لذت ریتم آگاهم و زمانی که سطح را نوسان و لرزه در میآورد میتوانم ضرب موسیقی را حس کنم. به خوبی میتوانم تصور کنم، حرکت فراز و فرود باید یکی از لذتبخشترین دیدنیها در جهان باشد.
از طریق دنبال کردن خطوط با انگشتانم در مجسمهی مرمر توانستهام اطلاعاتی در این زمینه بهدست آورم؛اگر این زیبایی ساکت و ساکن میتواند اینقدر دوستداشتنی باشد پس هیجان زیبایی تحرک چقدر شورانگیزتر است! یکی از زیباترین خاطراتم، زمانی است که جوزف جفرسون به من اجازه داد صورت و دستهایش را لمس کنم زمانی که او برخی ایما و اشارهها و شعرهای محبوبش «ریپ ون وینکل» را میخواند. من هرگز لذت آن لحظه را فراموش نخواهم کرد. اما متأسفانه، چه چیزهایی را از دست دادم! چه چیزهای لذتبخشی که شما افراد بینا، از طریق دیدن و شنیدن، تأثیر متقابل کلام و حرکت در ظاهر شدن اجرای نمایش میتوانید به دست آورید! اگر میتوانستم تنا یک نمایش ببینم، میدانستم چطور بازی صدها نمایشنامهای را که در ذهنم وجود دارد یا برایم از طریق الفبای دستی نقل کردهاند به تصویر بکشم.
بنابراین، در بعد از ظهر دومین روز خیالیام، ویژگیهای برجسته ادبیات نمایشی خواب را از چشمانم میرباید.
صبح روز بعد، دوباره به سپیدهدم سلام خواهم کرد و برای کشف لذتهای تازه بیقرارم، زیرا مطمئنم برای کسانی که چشمهایی برای دیدن دارند، سپیدهدم هر روز باید به طور دائم مکاشفهی زیباییها باشد. بر طبق معجزهی خیالیام، امروز سومین روز و آخرین روز بینایی من است. فرصتی نخواهم داشت تا در تأسف و حسرت تلف شود؛ چیزهای زیادی برای دیدن وجود دارد. روز اول را به دوستانم، جانداران و بیجانها اختصاص دادم.
روز دوم برایم تاریخ انسان و طبیعت را آشکار ساخت. امروز وقتم را در دنیای معمولی و حال میگذرانم. در میان پاتوقهای کسانی که به تجارت میپردازند، چگونه و در کجا شخصی میتواند مشغلهها و شرایط اشخاص را در شهری مثل نیویورک درک کند. بنابراین مقصدم، این شهر میشود.
از خانهام در حومهی آرام فارست هیل، جزیرهی لانگ، حرکت میکنم. اینجا که با چمنها، درختها و گلهای سبز محصور شده، خانهها کوچک، منظم و آراسته هستند. سر و صدا و جنب و جوش زنان و کودکان شادمانه است و کنار گوشههای دنج، استراحتگاه آرامیست برای کسانی که در شهر سخت کار میکنند. از کنار ساختار توریشکل فلزی که روی روخانه ایست کشیده شده، رانندگی میکنم.
و نگاه تازه و شگفتانگیزی به مهارت و قدرت ابتکار ذهن انسان میاندازم. قایقهای پرکار پت پت میکنند و رودخانه را به جنب و جوش میاندازند- قایقهای سریع و پرشور و یدککش های بیاحساس نفس نفس میزنند- اگر بیش از اینها توانایی دیدن داشتم، بسیاری از روزها را به دیدن فعالیت لذتبخش روی رودخانه میگذراندم.
به جلو نگاه میکنم و پشت من برجهای خارقالعاده نیویورک سربرافراشتهاند، شهری که به نظر میرسد از صفحات یک داستان خیالی به بیرون قدم گذاشته است. چه دیدنیهای هیبتانگیزی،این منارههای مخروطی خیرهکننده، این بانکهای بزرگ ساخته شده از سنگ و فولاد-ساختمانهایی که گویی خدایان برای خود ساختهاند!- این تصویر متحرک بخشی از زندگی روزمرهی میلیونها انسان است.
از خود میپرسم، اینان برای دیدن یک نگاه دوباره، چقدر وقت میگذرانند؟ میترسم خیلی کم باشد. چشمهای آنها نسبت به این دیدنیهای جالب توجه نابینا هستند، چون برایشان بسیار عادی است.
به سرعت به بالای یکی از آن ساختمانهای بسیار بزرگ میروم، چون مدتی پیش این شهر را از طریق چشمهای منشیام دیدهام، مشتاقم که خیالم را با واقعیت مقایسه کنم. مطمئنم در مناظر زیبایی که پیش رویم گسترده شده، مأیوس نمیشوم و برای من نگاه جهانی دیگر خواهد بود. اکنون، گردشم را در شهر آغاز میکنم، اول، در یک میدان شلوغ میایستم و فقط به مردم نگاه میکنم و تلاش میکنم با دیدن آنها چیزی از زندگیشان بفهمم. لبخندها را میبینم و شادمان میشوم.
تصمیم و ارادههای راسخ را میبینم و مفتخر میشوم. رنج کشیدنها را میبینم و غمخوار و دلسرد میشوم.
در خیابان پنجم قدم میزنم. از تمرکز چشمهایم بر روی چیزها امتناع میکنم به طوری که شیء خاصی را نمیبینم، فقط موجی از طیف متنوع رنگ. مطمئنم رنگ لباس خانمهایی که در ازدحام جمعیت حرکت میکنند، باید منظرهی تماشایی رنگینی باشد که هرگز از دیدنش خسته نمیشوم. اما شاید اگر بینایی داشتم، شبیه اکثر خانمهایی بودم که به نوع و برش لباسهای افراد علاقهمندند و توجه زیادی به شکوه رنگ در ازدحام جمعیت میکنند و من نیز متقاعد میشدم که باید مشتری پنجرهی قدیمی شوم، زیرا دیدن زیباییها برای چشمها لذتبخش است.
از خیابان پنجم به سیاحتی در شهر میپردازم. به پارکها، به محلههای فقیرنشین، به کارخانهها، به پارکهایی که بچهها در آن بازی میکنند. غمگین و ناراحت از پناهگاههای خارجی ها دیدن میکنم و از این طریق به خارج سفر میکنم. همیشه چشمهایم برای دیدن تمام چیزهای دیدنی خوشحالکننده و ناراحت کننده باز باز هستند. به طوری که ممکن است به طور عمیق بررسی کنم و به آگاهیام از نحوهی کار و زندگی مردم بیفزایم. قلب و ذهنم پر از تصاویر افراد و اشیاست. چشمانم چیزهای بیاهمیت را نادیده نمیگیرد. تلاش میکنم همه چیز را لمس کنم و هر چیزی را طوری نزدیک نگه دارم که نگاه برای مدتی روی آن بماند. بعضی چیزها، دینی و خوشایند هستند و قلب و ذهن را از شادی و خوشحالی لبریز میکنند، اما برخی به طور ناخوشایندی، رقّتبارند. برای دیدنیهای ناراحت کننده چشم هایم را نمیبندم، چون آنها نیز بخشی از زندگی هستند. بستن چشم به روی آنها، بستن قلب و ذهن است.
روز سوم بیناییام، به انتها نزدیک میشود. شاید مشغولیتهای بسیار جدی وجود داشته باشد و من باید چند ساعت باقیمانده را به آنها اختصاص دهم، اما میترسم در عصر آن روز آخر دوباره به تئاتر پناه ببرم، به یک نمایش خندهدار و سرگرم کننده، بهطوری که متوجه رگههای شوخی و طنز روح انسان شوم.
نیمهشب، مهلت موقتی من برای دیدن خاتمه خواهد یافت و شب ابدی دوباره به من نزدیک خواهد شد. طبیعتاً در آن سه روز کوتاه، همه چیزهایی را که میخواستم ببینم، ندیدهام. تنها مادامی که تاریکی دوباره به سمت من هجوم میآورد، متوجه میشوم چه چیزهایی را ندیدهم.
اما ذهنم آنقدر با خاطرات باشکوه پر خواهد بود که زمان کمی برای تأسف و پشیمانی دارم.
از آن به بعد لمس هر شیئی خاطره پرشوری را به یادم خواهد آورد.
سه روز برای دیدن، هلن کلر، ترجمه: مرضیه خوبان فرد
برچسب:
نویسنده: یلدا جعفرینژاد